نوس (Nous)

نوس (Nous)

جریانِ مداوم، در مسیرِ شدن

اصطلاحات | کنایات | مثل‌ها

نوس
،
درحال بارگذاری..

۱. چیزی را به ریشِ کسی بستن = چیزی را به کسی تحمیل کردن

۲. کار دستِ کسی دادن

۳. مثل روز روشن بودن

۴. خانه یا قصری روی آب ساختن = کار غیر ممکن، کار عبث

۵. روزگار کسی سیاه بودن / شدن

۶. از چشم کسی افتادن

۷. از آخر خط برگشتن = کسی که پایان و انتهای درد و رنج و خطر را کشیده و باکی ندارد

۸. دست کسی رو شدن

۹. در مکتبِ کسی یا چیزی بودن

۱۰. شانه خالی کردن

۱۱. پا روی شانه‌ی کسی گذاشتن

۱۲. در انجام کاری دست داشتن

۱۳. سگ داشتن چشمان کسی

۱۴. به کام کسی زهر کردن

۱۵. از سفره‌ی ‌کسی خوردن

۱۶. مار در آستین داشتن

۱۷. خنجر در آستین داشتن

۱۸. دست‌خالی بودن

۱۹. دستت به جایی بند نبودن

۲۰. از چیزی دست کشیدن = منصرف شدن

۲۲. دست کسی را از پشت بستن

۲۳. مچ کسی را گرفتن

۲۴. استکان از کسی گرفتن = همه چیز را از کسی گرفتن

۲۵. جان به سر شدن = به حال مرگ و بی‌قراری افتادن

۲۶. قافیه باختن = مغلوب شدن، جا زدن، ناامید شدن

۲۷. اجل تقویم ندارد = مرگ زمان نمی‌شناسد

۲۸. دیوار رعیت کوتاه است

۲۹. آب ریخته، دیگر به کوزه/ جوی باز نمی‌گردد

۳۰. با یک گل بهار نمی‌شود

۳۱. با یک ابر زمستان نمی‌شود

۳۲. از آهنِ زنگ‌زده شمشیر در نمی‌آید

۳۳. مرده بلند شده دارد مرده‌شور را غسل می‌دهد

۳۴. انگور خوب/خربزه شیرین نصیب شغال می‌شود = برخورداری از امکانات نصیب کسانی می‌شود که لیاقت آن را ندارند

۳۵. کسی که دستانش بسته است، خیلی‌ها جسارتِ زدنش را پیدا می‌کنند!

۳۶. نور ماه از خورشید است!

۳۷. به اندازه دهانت لقمه بگیر/بردار

۳۸. انسان از هر چیزی بترسد، همان به سرش می‌آید

۳۹. تیرِ پرتاب‌شده برنمی‌گردد = کاری که شده، دیگر شده

۴۰. آنچه انسان را گرم نگه می‌دارد نان است نه پتو!

۴۱. مثل سیبی که از وسط نصفش کرده باشند

۴۲. ما اینور جوب تو آنور جوب

۴۳. آب را باید از سرچشمه بست

۴۴. به کسی میدان دادن

۴۵. با یهودی شام خوردن و در خانه‌ی نصرانی خوابیدن = دورویی

۴۶. نان کسی آجر کردن

۴۷. دهن‌لق

۴۸. هر چه باداباد = هر اتفاقی دیگر می‌خواهد بیفتد، بیفتد

۴۹. به ستوه آمدن = خسته و عاجز شدن

۵۰. تکلیف کسی/ چیزی را روشن کردن

۵۱. چند عید است که تخم‌مرغ رنگ نمی‌کنی!.

۵۲. کسی یا چیزی را رام کردن

۵۳. به کسی دروغ بستن

۵۴. کار از چیزی گذشتن

۵۵. چیزی را به باد دادن

۵۶. کاسه‌لیسی

۵۷. زیر پای کسی خالی کردن/شدن

۵۸. پشت کسی را خالی کردن

۵۹. با کسی یا چیزی نجوشیدن = ارتباط نگرفتن

۶۰. چیزی را به دوش کشیدن

۶۱. چشم به راه کسی بودن

۶۲. روی قول نماندن

۶۳. به دل گرفتن

۶۴. کُت تنل کیست = قدرت دست کیست

۶۵. موی دماغ شدن = آدمِ آویزان شدن، ایجاد مزاحمت برای دیگری

۶۶. با پنبه سر بُریدن = بدون اینکه کسی متوجه شود، به کسی آسیب رساندن = از درل دوستی وارد شدن و...

۶۷. آب از آب تکان نخوردن

۶۸. از شما به ما رسیده = کمک و خیرتان تا به امروز نصیب حال ما شده

۶۹. شاخِ غول شکستن = از عهده کار مهمی برآمدن

۷۰. رنگ باختن = ترسیدن و وحشت کردن

۷۱. ککش نمی‌گزد = برایش مهم نیست، نسبت به امور بی‌خیال است

۷۲. پهلوان پنبه = کسی که در ظاهر هیکل بزرگی دارد ولی از درون ترسوست

۷۳. درِ خانه‌ات را ببند، همسایه‌ات را دزد مکن!

۷۴. حقیقت و گُل هر دو خار دارند = هر دو تلخ‌اند

۷۵. کوه به کوه نمی‌رسد، آدم به آدم می‌رسد

۷۶. شیر که پیر شود/ در قفس شود، مسخره‌ی شغال شود

۷۷. آب صاف و روشن، ماهی ندارد!

۷۸. کفن جیب ندارد!

۷۹. سلامِ گرگ بی‌طمع نیست!

۸۰. موش، توی کاسه‌ی آدمِ وسواسی می‌افتد

۸۱. از پُلِ نامرد نگذر، بگذار سیل تو را ببرد

۸۲. رعد و برق بزن ولی نبار

۸۳. هنوز با کفش‌های بچگانه راه می‌رود!

۸۴. دست راست نشان می‌دهی و از چپ می‌زنی؟!

۸۵. عطرِ زحمت، عرق است

۸۶. درخت که پیر شد، پایش ارّه می‌گذارند

۸۷. طفلی که یکبار سوخته، از آتش دوری می‌کند

۸۸. صدبار اندازه کن و یکبار بِبُر!

۸۹. کسی بر مُرده لگد نمی‌زند

۹۰. نان را بینداز توی دریا، ماهی نمی‌داند اما خدا می‌داند

۹۱. جامه‌ی خود را به اندازه‌ی پارچه‌ات بدوز!

۹۲. پنج انگشت برادر است اما برابر نیست

۹۳. ناقوس، مردم را به کلیسا می‌خواند و خود بیرون می‌ماند

۹۴. تردید، اتاقل انتظارِ شناخت است

۹۵. همه چیز از زمان می‌ترسد، زمان از اهرام می‌ترسد

۹۶. برادر برای برادر اسب نمی‌خواهد، خواهر برای خواهر گیسِ بافته = هیچکس چشمِ دیدنِ رفاه و خوشبختیِ دیگری را ندارد

۹۷. از عدالت او گرگ با میش یک‌جا آب می‌خورد

۹۸. هر گربه‌ای ماهی را دوست دارد اما از اینکه پنجولش خیس شود بیزار است

۹۹. مردم در سایه‌های یکدیگر زندگی می‌کنند

۱۰۰. به کسی پشت کردن

۱۰۱. دست کسی نمک نداشتن

۱۰۲. همه چیز توی مُشت کسی بودن

۱۰۳. با پای خود به جایی رفتن = با اختیار خود جایی رفتن

۱۰۴. پا توی کفش کسی کردن

۱۰۵. برای کاری جگر داشتن = دل و جرئت انجام کاری داشتن

۱۰۶. در پوست خود نمی‌گنجد

۱۰۷. در پوست کسی رفتن = سخت مزاحم کسی شدن،...

۱۰۸‌. به کسی رو دادن

۱۰۹. روی کسی را کم کردن

۱۱۰. صاحب سبک بودن در چیزی

۱۱۱. از اعتبار افتادن

۱۱۲. به خاک سیاه نشستن/ نشاندن

۱۱۳. چیزی/امری را گردن گرفتن

۱۱۴. کسی را شیر کردن

۱۱۵. کشتی کسی غرق بودن = ناراحت بودن

۱۱۶. کورمال کورمال = دست‌به‌عصا = بااحتیاط

۱۱۷. مگر به خواب ببینی!.

۱۱۸. سرِ عقل آمدن = به راه آمدن

۱۱۹. دست دست کردن = معطل کردن

۱۲۰. چیزی را دست‌مایه قراد دادن = بازیچه‌ی خود کردن

۱۲۱. از چیزی آبستن بودن = سرشارِ از چیزی بودن

۱۲۲. در قالبِ کسی بودن

۱۲۳. پای کسی به جایی باز شدن

۱۲۴. به فلان چیز می‌مانی = مانند فلان چیز هستی

۱۲۵. سر از آب بیرون آوردن = به سختی نجات یافتن

۱۲۶. ریش‌سفیدی کردن

۱۲۷. حسابِ چیزی از دست در رفتن

۱۲۸. هر چیزی که می‌درخشد طلا نیست

۱۲۹. دست‌پاچه بودن

۱۳۰. غرقِ چیزی بودن

۱۳۱. دست و ما زدن = تقلا کردن

۱۳۲. در چیزی خلاصه شدن

۱۳۳. دست به سر کردن کسی = کسی را بازی دادن

۱۳۴. دست به سر کسی کشیدن = سر و سامان دادن کسی

۱۳۵. دست از ترنج نشناختن

۱۳۶. پر و بال دادن به موضوعی

۱۳۷. دست به دامن کسی شدن = کمک‌خواهی

۱۳۸. دور کسی خط کشیدن، دایره کشیدن، خط قرمز کشیدن

۱۳۹. خود را به آن راه زدن

۱۴۰. تو که ساقِ پایم دیدی و تف زمین انداختی، نگاهت به پرِ طاووسم هم افتاد؟ = زیبایی‌های مرا هم دیدی؟

۱۴۱. دل به چیزی بستن = دلداده‌ی چیزی شدن

۱۴۲. دل از چیزی کندن = دل از چیزی بریدن

۱۴۳. چتری نداشتن = چتری روی سر وا نشدن = پناهگاه و تکیه‌گاهی نداشتن

۱۴۴. چیزی روی دست کسی باد کردن

۱۴۵. بوی حلوای کسی بلند شدن = بوی الرحمان دادن = بوی الرحمان کسی بلند شدن = نزدیک به مرگ شدن

۱۴۶. از چیزی خَرکِیف شدن = به وجد آمدن

۱۴۷. سر و ته یک کرباس بودن

۱۴۸. دست کسی را خواندن = دست کسی رو شدن

۱۴۹. از روی دست کسی خواندن = تقلید کردن، شاگردی کردن

۱۵۰. طرف سرش به سنگ نخورد آدم نمی‌شود

۱۵۱. در موضوعی علّامه بودن

۱۵۲. چشم و گوش به دهان دیگران دوختن = خود را وقف دیگران کردن و تنها به حرف آن‌ها اهمیت دادن

۱۵۳. پا روی دل کسی گذاشتن

۱۵۴. خانه‌خراب کردن کسی

۱۵۵. چشم از کسی برنداشتن = تحت نظر گرفتن

۱۵۶. آرزو به دل ماندن

۱۵۷. دست کسی به کار نرفتن = دل و دماغ انجام کاری نداشتن

۱۵۸. وا شدن یخِ کسی

۱۵۹. دل به ابرو باختن = عاشق شدن

۱۶۰. دندان ساییدن = خشمگین شدن

۱۶۱. کسی که دو خرگوش را دنبال کند هیچکدام را نمی‌گیرد = تاکید بر تمرکز بر یک هدف

۱۶۲. دامنِ کسی را گرفتن = به او متوسل شدن، کمک‌خواهی

۱۶۳. خط و نشان کشیدن = تهدید کردن

۱۶۴. کلاه سر کسی رفتن

۱۶۵. حرف خود را به کُرسی نشاندن = سخن خود را تحمیل کردن

۱۶۶. یک پرنده در دست بهتر از صد پرنده در پرواز است = به چیزهایی که داری قانع باش

۱۶۷. از دهان درّه پایین آمدن = مُردن

۱۶۸. قورباغه در چاه، اقیانوس نمی شناسد = افرادِ با دیدگاه محدود، نمی‌توانند جهان بزرگتر را درک کنند

۱۶۹. پای کسی فرش قرمز پهن کردن

۱۷۰. فرش قرمز کردن مسیر

۱۷۱. یکجای کار می‌لنگد

۱۷۲. جا زدن = تسلیم شدن

۱۷۳. دست روی دست گذاشتن = منتظر بودن و اقدامی نکردن

۱۷۴. توی دلِ کسی را خالی کردن = کسی را ترساندن، اعتماد بنفس کسی را از بین بردن

۱۷۵. مثلِ آبِ خوردن = بسیار آسان و راحت‌الحلقوم

۱۷۶. خود را به موش‌مُردگی زدن = مظلوم‌نمایی کردن و خود را بی‌گناه جلوه دادن

۱۷۷. چیزی را روی دایره ریختن = فاش و برملا کردن

۱۷۸. خاله‌زنک = آدم فضول و حراف در مورد دیگران

۱۷۹. پاپس کشیدن = منصرف شدن

۱۸۰. پشت کسی حرف زدن

۱۸۱. جا خوردن = شوکه شدن

۱۸۲. بابِ دندانِ کسی بودن = مورد پسند کسی بودن

۱۸۳. اشتها تیز کردن

۱۸۴. آب از چشم کسی گرفتن = به گریه انداختن کسی

۱۸۵. تف سربالا = عملی که نتیجتا" به خود بر‌می‌گردد

۱۸۶. زیرِ بالِ کسی گرفتن = کمک کردن

۱۸۷. آب را با چنگال خوردن = کار عبث

۱۸۸. تا مغز استخوان دویدن = تاثیرگذاری و نفوذ

۱۸۹. دهان دوختن = ساکت نمودن کسی

۱۹۰. زخم را با زخم دوختن = برای حل یک مشکل، یک مشکل دیگر ایجاد کردن

۱۹۱. نرود میخ آهنی در سنگ = نادان نصیحت یا حرف حق را نمی‌پذیرد

۱۹۲. سر در لاکِ خود فرو بردن = توی خود بودن و بی‌توجه به اتفاقات پیرامون

۱۹۳. تُهی‌پای‌رفتن بِه از کفشِ تنگ! = ضرر داشتن چیزی بیش از نداشتن است

۱۹۴. سنگ کوچک، سر بزرگ را می‌شکند

۱۹۵. چوب لای چرخ کردن = گرفتاری برای کسی درست کردن

۱۹۶. در تار عنکبوت افتادن = گیر افتادن در مخمصه‌ای

۱۹۷. صد من یک غاز = بی‌ارزش

۱۹۸. دل از کسی بردن = عاشق شدن

۱۹۹. دل به دریا زدن = شجاعت به خرج دادن و به دلل حوادث رفتن

۲۰۰. دست کسی از چیزی کوتاه بودن

۲۰۱. تاس کسی خوب نشستن = شانس آوردن

۲۰۲. روی یک‌ پا ایستادن = آدم خودرای و یک‌دنده

۲۰۳. کفّاش همیشه پابرهنه است

۲۰۴. بندِ انگشت کوچک هم نبودن = ناچیز و بی‌ارزش تلقی کردن کسی

۲۰۵. بز غمِ جانش را دارد و قصّاب غمِ پیه را = هرکس به فکر منفعت خود است

۲۰۶. همیشه باد نمی‌آید که گل همراهش باشد = باید قدر فرصت‌ها را دانست

۲۰۷. برای خَران، کاه و زعفران یکی‌ست

۲۰۸. از ریش می‌کَند به سبیل پیوند می‌دهد = می‌خواهد یک کاری را درست کند، یک جای دیگر را خراب می‌کند

۲۰۹. سفرِ هزارمایل، با یک قدم آغاز می‌شود

۲۱۰. بشکه‌ی/ طبل توخالی، بلندترین صدا را ایجاد می‌کند

۲۱۱. یک پلنگ نمی‌تواند لکه‌های خود را - خال‌هایش را - تغییر دهد = نمی‌توان ذات و شخصیت را عوض کرد

۲۱۲. قبل از عبور از رودخانه، به تمساح نگو دهن‌گُنده!

۲۱۳. آب می‌گردد تا گودالش را پیدا کند = آب مسیر خودش را پیدا می‌کند = هر کس با هم‌ردیف خود هم‌نشین شود

۲۱۴. گاوت را از روی خرمن ما باز کن = سر به سر ما مگذار

۲۱۵. از بی‌تابیِ قطره‌های باران، پریدم به گرداب = برای رهایی از وضعی دشوار، دچار وضع بدتری شدم = از چاله به جاه افتادن

۲۱۶. هر گل بویی دارد = هر شخصی خصوصیت خود را دارد

۲۱۷. کسی که باد می‌کارد، طوفان درو می‌کند

۲۱۸. ماه کسی در محاق افتادن/بودن = بدبخت بودن

۲۱۹. ده طرف گرگ و یک طرف برّه

۲۲۰. پیله گشودن = آزاد شدن، از بند خلاص شدن

۲۲۱. چمدان زمین نگذاشتن = چمدان باز نکردن = آماده‌ی سفر و رفتن بودن

۲۲۲. دستِ رد بر سینه‌ی کسی زدن

۲۲۳. هر قدر دور شوی، همانقدر عزیزی = دوری و دوستی

۲۲۴. آفتاب انبار کردن = احتکار، ذخیره کردن چیزهای باارزش

۲۲۵. رگ خواب = قلق و خلق و خوی کسی را در دست داشتن

۲۲۶. علاج واقعه قبل وقوع باید کرد = باید پیش از اینکه کار از کار بگذرد به فکر چاره‌اندیشی بود

۲۲۷. گربه رقصاندن = بازی درآوردن، دنبال نخودسیاه فرستادن

۲۲۸. چاه‌کَن همیشه در چاه است = کسی که برای دیگران چاه می‌کَند اول خودش گرفتار می‌شود

۲۲۹. استخوان ترکاندن = رشد کردن و قد کشیدن

۲۳۰. مردم فقط به سوی درختِ میوه‌دار سنگ پرتاب می‌کنند

۲۳۱‌. گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین‌تر است

۲۳۲. خنده‌ی تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است

۲۳۳. گل‌های نقاشی بی‌عطر و بو هستند

۲۳۴. یکی به نعل می‌زند یکی به میخ

۲۳۵. یکی میخ می‌کوبد و دیگری کلاهی به آن می‌آویزد = زحمتش را تو می‌کشی، سود و استفاده‌اش را شخص دیگری می‌برد

۲۳۶. آستینِ تَر داشتن = گریه کردن

۲۳۷. دان ریختن برای کسی = فریب دادن

۲۳۸. حنایش رنگی ندارد = گفته‌ها و وعده‌هایش خریداری ندارد

۲۳۹. توبه‌ی گرگ مرگ است = کسی که دست از عادتی بر‌نمی‌دارد

۲۴۰. یاسین به گوش خر خواندن = کار بی‌حاصل انجام دادن

۲۴۱. ته جیبش تار عنکبوت بسته = فقیر و بی‌پول بودن

۲۴۲.دندان تیز کردن = طمع داشتن به چیزی

۲۴۳. گره بر آب زدن = کار عبث کردن

۲۴۴. به نامِ کسی تمام شدن = نسبت دادن کاری که خودِ طرف انجام نداده ولی تمام امتیازاتش به نام او ثبت شده

۲۴۵‌. پنجه به خالی زدن

۲۴۶. اسبش را گم کرده، دنبال نعلش می‌گردد = اصل را وِل کرده، فرع را چسبیده

۲۴۷. باد به آستین کسی افتادن = خودشاخ‌پنداری، مغرور شدن

۲۴۸.صدای کلنگش می‌آید = مردن

۲۴۹. با گرگ دنبه می‌خورد، با چوپان گریه می‌کند = دورو

۲۵۰. کلاغ که از باغ قهر کند، یک گردو به نفع باغبان است

۲۵۱. در خانه‌ی مور، شبنمی طوفان است = برای مردم تنگ‌دست، زیانِ کم هم ویران‌کننده است

۲۵۲. در شهر کورها، یک چشم، پادشاه است

۲۵۳. مثل قالی کرمان می‌ماند = با بالارفتن سنش، قیافه‌اش زیباتر می‌شود

۲۵۴‌. از حرارتش خیری ندیدیم اما از دودش کور شدیم

۲۵۵. آفتاب لب بام است = مرگش نزدیک است

۲۵۶. ستاره‌ی سهیل شدن = برای شخصی که کم‌پیدا شده به کار می‌رود

۲۵۷. آن روی ورق یا سکه را نخوانده = فقط یک طرف قضیه را دیده و حکم غلط می‌دهد

۲۵۸. شاخ و شانه کشیدن = تهدید کردن

۲۵۹. شانه بالا انداختن = خود را از انجام کاری معاف کردن، بی‌اهمیت جلوه دادن کاری

۲۶۰. آستین بالا زدن = اقدام به عمل خیر

۲۶۱‌. هر کس خودش بهتر می‌داند که کجای کفش پایش را می‌زند

۲۶۲. هر کجا بروی، آسمان همین رنگ است

۲۶۳. طناب را مفت دید خود را دار زد

۲۶۴. گردن کج کردن = خود را کوچک کردن جلوی کسی

۲۶۵. یک ستاره در آسمان ندارد = بی‌شانس و اقبال بودن

۲۶۶. دهن‌بین بودن = زودباور بودن

۲۶۷. خونِ کسی را توی شیشه کردن = کسی را بسیار اذیت کردن

۲۶۸. دود چراغ خوردن = خاکِ صحنه خوردن

۲۶۹. حرف مرد یکی است = مرد واقعی از گفتار خود برنمی‌گردد

۲۷۰. پا روی پا انداختن

۲۷۱. دست و پای خود گم کردن

۲۷۲. رو بازی کردن = شفاف و صادق بودن

۲۷۳. از چیزی دست شستن = منصرف شدن

۲۷۴. دم‌دستی = سهل‌الاستعمال

۲۷۵.از زیر پای کسی نردبان کشیدن

۲۷۶‌. به پای کسی نرسیدن

۲۷۷. دهن‌پُرکن

۲۷۸. زبان‌درازی کردن

۲۷۹. کسی را به فحش بستن

۲۸۰. قاپ کسی را دزدیدن = با فریب اعتماد کسی را جلب کردن

۲۸۱. مرد میدان بودن

۲۸۲. جاخالی دادن = میدان خالی کردن

۲۸۳. وقت سر خاراندن نیست

۲۸۴. سر کسی را زیر آب کردن

۲۸۵. دست‌پروده‌ی کسی بودن = تربیت‌شده‌ی کسی بودن

۲۸۶. در جایی را گِل گرفتن

۲۸۷. زیر میز زدن = قاعده‌ی موجود را به هم ریختن

۲۸۸. راه از چاه تشخیص ندادن

۲۸۹. از پشت کوه آمده = آدم بی‌خبر از همه جا

۲۹۰. لای پر قو بزرگ شدن

۲۹۱. کسی را خر کردن = فریب دادن

۲۹۲. از کسی حساب بُردن

۲۹۳. سر زیر برف کردن = خود را به خواب زدن = آدم‌های غافل

۲۹۴. زبان‌باز بودن

۲۹۵. کسی را از قلم انداختن = فراموش کردن

۲۹۶. ملعبه‌ی دست کسی شدن

۲۹۷. از دنده چپ پا شدن/ بلند شدن = عبوس و بدخلق و کم‌حوصله بودن

۲۹۸. تاجِ چیزی به سر داشتن

۲۹۹. دست جنباندن = عجله جهت انجام کار

۳۰۰. با چیزی سر کردن