نوس (Nous)

نوس (Nous)

جریانِ مداوم، در مسیرِ شدن

پذیرش تا پذیرش

نوس
،
درحال بارگذاری..

گاهی پیش می‌آید با افرادی رو به رو می‌شویم که با یک پرونده زیربغل از پیش‌فرض‌ها و معماهای خود، بدو بدو به سوی ما در حرکتند و می‌خواهند خودشان را از شر این پرونده‌ی قطور خلاص کنند. چکار می‌کنند؟ یکجا آن را توی بغل ما پرت می‌کنند و می‌روند پی‌ زندگی‌شان.


در مواجهه با این افراد دو راه وجود دارد: یا مثل خودشان و یا بدتر از آن عمل کنیم و بیاییم پرونده‌اش را توی صورتش پرت کنیم و بگوییم برو همان‌جایی که بودی و یا پرونده‌اش را گرفته، و پس از تورقی، به صورتش نگاهی بیندازیم و بگوییم که می‌دانم می‌خواهی این بار سنگین را از روی دوشت برداری، ولی این هم راه درستی نیست که بار خودت را روی دوشِ دیگری خالی کنی.


آغوشِ باز و فرصت پذیرش به دیگران، به معنایِ اعطای رای و حق به او نیست بلکه فرصت ادراک است. آغوش باز یعنی ما به همدیگر فرصت شنیده‌شدن بدهیم، حرف‌های هم را بشنویم و این به معنای درکِ حداقلیِ متقابل است نه حق دادن.

از حل مسئله تا چرائی آن

نوس
،
درحال بارگذاری..

یکی از نکاتی که در خصوص پروژه‌های دانشگاهی وجود دارد، اعتبارسنجی نتایج و از آن مهم‌تر چراییِ نتایج است. ما زمانی که برای حل یک مسئله‌، ایده‌ای پیدا می‌کنیم و سپس در راستای پیاده‌سازی آن راهکاری پیشنهاد می‌دهیم، نیاز داریم آن را به جامعه دانشگاهی و تحقیقاتی اثبات نماییم. جهت این کار هم، سراغ انجام آزمایش‌های مختلف از قبیل شبیه‌سازی و به اشتراک‌گذاری نتایج می‌رویم. این یک روال معمول پژوهشی است که یک پژوهشگر بایستی طی کند. منتهی مطلبی که تمایل به ارائه‌اش داشتم، از مرحله‌ی اعتبارسنجیِ نتایج به بعد است؛ یعنی منِ پژوهشگر از مرحله‌ی problem solving عبور کرده‌ام، سپس برای اینکه دیگران درک و حسی از آن داشته باشند، آزمایش‌هایی طراحی کرده و اقدام به visualization و یا هر نوع خروجی دیگری از آن کرده‌ام. تا اینجای کار ممکن است پژوهشگر با خود فکر کند که خب کار تمام است چون به زعم خود هم راهکار ارائه داده و هم نتایج، ضمن آنکه نسبت به دیگر پژوهشگرانِ آن حوزه، به نتایج بهتری نیز رسیده. اما در حقیقت این تمام ماجرا نیست! توی فضای بخصوص دانشگاهی، اینکه شما بگویید " آهای! یافتم! یافتم! " و سپس بگویید: " با چشمِ خودتان ببینید! این هم نتایجم، به خدا راست می‌گویم!" سند مکفی نیست بلکه تازه وارد مرحله‌ی چالشی‌تری به نام " چِرایی" می‌شوید!

در اغلب موارد، در فضای صنعت، همینکه شما مسئله‌ی مدنظر را طبق ریسورس‌ها و محدودیت‌های موجود حل نمایید کفایت می‌کند اما در فضای دانشگاهی، یک پژوهشگر حتی اگر بهترین عملکرد را نسبت به سایر اهل فن داشته باشد، باید به این پرسش پاسخ بدهد: "چرا؟" . به چه علت رویکرد پیشنهادی خوب نتیجه گرفته. چرا در فلان نقطه از رویکرد، از فلان تکنیک استفاده نشده؟ چرا روی فلان آزمایش نتیجه کمی ضعیف‌تر بوده؟ و چرا چرا چرا؟ قضیه مثل کسی می‌ماند که از فرط تشنگی رو به موت است، بعد به او یک کاسه آب می‌دهیم و او را نجات می‌دهیم. حال اهالیِ روستای آن اطراف، در این‌باره از ما می‌پرسند که کاسه‌اش ترک داشت یا نداشت و اگر داشت چرا، چه رنگی بود و چرا حالا آن رنگی، وقتی آب می‌نوشید، کاسه را با دست راست گرفته بود یا چپ، و اگر دست راست، خب چرا و ...

برای دانشگاه، این چراها نیز در کنار مسئله‌ی روی میز و راهکارش مهم است‌! ارجاع به مفاهیم پایه‌ای مهم می‌شود، واکاوی و تحلیلِ چندبُعدی از یک مسئله پررنگ می‌شود.

گاهی این چراها ممکن است کار را تبدیل یک روند فرسایشی و زمان‌بر کند. درنتیجه، شخصی که این روال را نداند، بسیار دچار فرسودگی و سرخوردگی شده و در آخر ممکن است در میانه‌ی راه ببُرد، کلا" چهارگوشه‌ی پروژه را ببوسد و بگذارد برای اهلش.

برای برخی از ما، ممکن است جذابیتِ کار تا همان مرحله‌ی حل مسئله باشد و از آن مرحله به بعد هیچ کشش یا علاقه‌ای در ما ایجاد نشود.

بنابراین نیاز است تا پژوهشگر، در ذهن و روان خود، جایی برای اینگونه چالش‌ها باز نماید. این پیش‌آگاهی، می‌تواند کمی در صبر و شکیبایی و تطبیق پذیری ما کمک کند.

اثر تکنولوژی در زیست انسان امروزی

نوس
،
درحال بارگذاری..

تکنولوژی فقط یک ابزار نیست، تکنولوژی منطقِ خاصِ خودش را هم می‌آورد، تکنولوژی lifestyle خودش را هم می‌آورد، تکنولوژی شکلِ خاصی از در درونِ جهان‌بودن را برای انسان می‌آورد. چون مسئله‌ای اصلی این است که ما آنطوری جهان را می‌فهمیم که داریم زندگی‌اش می‌کنیم. و تکنولوژی یک شیوه‌ی خاصی از زیستن را به ما تحمیل می‌کند. توی آن شیوه‌ی خاصِ زیستن مثلاً سرعت مهم است، کوتاه بودن مهم است، سطحی بودن مهم است و مهمتر از همه سکوت؛ تکنولوژی سکوت را از ما گرفته است. ما دیگر خیلی امکان سکوت (و دوری از ذهن وراج) در زندگی‌مان را نداریم. در سکوت است که تفکر و اندیشیدن به معنای واقعی عیان می‌شود.

- دکتر مهدی فدایی مهربانی، استاد فلسفه و علوم سیاسی دانشگاه تهران

منبع: پادکست اثر پروانه‌ای

ولع رسیدن به بزرگسالی و خلأ ادراک کودکی

نوس
،
درحال بارگذاری..

ما انسان‌ها موجودات عجیب و غریبی هستیم؛ توی دوران کودکی و نوجوانی، عطشِ گذر از این دوره‌ها را داریم و وقتی هم که به دوران بزرگسالی می‌رسیم، لحظه‌ای ترمز می‌کنیم، سرمان را به عقب بر‌می‌گردانیم و بعد با خود می‌گوییم «چه شد؟!»، «این همه عجله برای چه بود؟!». گویی بخشی از وجود ما همیشه در حال جاماندن از قطارِ آینده یا فرار از اکنون توی هر دوره از زندگی است.


ژاک لاکان یک الگوی سه‌مرحله‌ای جالبی برای روان انسان مطرح می‌کند: 1) مرحله‌ی اول که در آن، انسانِ جنین و نوزاد متولدیافته، با مادر یکی است؛ او خود را جدای از مادر نمی‌تواند تصور کند. زمانی که آهسته آهسته به مرحله کودکی می‌رسد، چهره‌ی خود را کشف می‌کند. 2) توی مرحله دوم زبان جهان را می‌آموزد، نحوه ارتباط با دنیای بیرون را می‌آموزد و قواعد و دستورالعمل‌های بازیِ دنیا را می‌شناسد. اینجا او از نقطه اصل خود یعنی مادر در حال دورشدن است، به مانند نظریه انبساط جهان، گویی همه چیز در حال دور شدن است 3) همانطور که حدس می‌زنید، دوره‌ای است که انسان به بازگشت می‌اندیشد و بازگشت به جهانِ رحمِ مادر را می‌طلبد.


اگر این نخِ الگو را دقیق شویم، موضوعِ وحدت به کثرت و سپس کثرت به وحدت را ملاحظه خواهیم کرد.


توی یک مقاله‌ی تخصصی که credit متن سه الگویی مذکور به نویسندگان آن می‌رسد، به طور مبسوط به این موضوع پرداخته بود. در آنجا فیلم «روانی» هیچکاک را زیر ذره‌بین می‌گذارد و نشان می‌دهد که کارگردان چنین الگویی را برای کاراکتر اصلی فیلم خود پیاده‌سازی کرده است.


حرف از کلیدواژه‌ی مادر شد، ذهنم سوی اشعار حسین صفا می‌رود، که معمولاً چندوجهی هستند اما المان‌های مادرانگی و بازگشت به مادر در اشعار او نمود دارند. یکی از غزل‌هایش که محسن چاوشی هم آن را خوانده در زیر آوردم:

لطفاً به بند اوّل سبابه‌ات بگو

یک ذره صبر و حوصله‌اش بیشتر شود

از بُخل زنگِ خانه‌ی من سکته می‌کند

دستت اگر کمی متمایل به در شود

.

در می‌زنی که وارد تنهایی‌ام شوی

اما بعید نیست زمانی که می‌روی

در از خودش جلای وطن گفته مثل من

در جستجوی درزدنت در به در شود

.

این بچه لاک‌پشتِ نگون‌بخت سالهاست

از تخم در می‌آید و سوی تو می‌دود

اما مُقدّر است در آخرین قدم

یعنی در آستانه‌ی دریا دَمَر شود

.

نُه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم

در آن رَحِم لباس شوم تا بپوشی‌ام

یا کاسه‌ای شراب شوم تا بنوشی‌ام

هر نطفه‌ای که دوست ندارد پسر شود

.

هر نطفه‌ای که دوست ندارد وَرَم شود

گفتم وَرَم شوم وَرَمی در درونِ تو

تا هی بزرگتر شوم تا جنون تو

همراهِ قدکشیدنِ من بیشتر شود

.

اما پسر شدم که تو را آرزو کنم

هی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم

پیوسته آرزو کنمت، بلکه آرزو

از شرمِ ناتوانیِ خود جان به سر شود

.

دستت مبارک است که چک می‌زند به گوش

دستت مبارک است که می‌آورد به هوش

عیسای دست‌های مبارک، بزن مرا!

تا مُرده‌ای به زنده‌شدن مفتخر شود

پیاده‌روی

نوس
،
درحال بارگذاری..

پیاده‌روی، تنها یک ورزش جهت تحرک جسمانی نیست؛ این ورزش در درازمدت معجزه می‌کند. در این پست قصد دارم به چند جنبه از قدم زدن، پیاده‌روی و دویدن اشاره نمایم.

معمولاً آدم‌ها نسبت به برخی ورزش‌ها، گارد دارند، بهانه‌تراشی می‌کنند (ازخرج و مخارجش گرفته تا زمانی که باید بابتش در نظر بگیرد). اما خبر خوب این است که پیاده‌روی دم‌دستی‌ترین و کم‌خرج‌ترین ورزش است. فرقی ندارد در چه سن و سالی باشید؛ کافی است کمی اراده نمایید و از مدت زمان کم مثلاً روزی ده یا پانزده دقیقه (حتی یک روز در میان) شروع کنید. باور بفرمایید پس از مدتی، آنقدر عاشق ورزش می‌شوید که باید به زور شما را از خیابان و پارک و جنگل جمع نمایند :)


این ورزش می‌تواند هم به طور انفرادی انجام شود و هم به طور گروهی؛ می‌توانید با دوستی، آشنایی، همسری، همکاری و هر کس دیگری یک تایم از روز را به این کار اختصاص بدهید. توی طول مسیر، به گفتگو و برون‌ریزی فکری و مشغله‌های ذهنی‌تان هم می‌پردازید و این خودش یک تراپی است.


مسئله مهم‌تر آن است که شما وارد جامعه می‌شوید و به زور خودتان را با چهره‌های جدید آشنا می‌کنید. این مواجه شدن با چهره‌های تازه ممکن است در شما احساسات مختلفی پدید بیاورند؛ مثلاً جاهایی احساس خجالت می‌کنید، جاهایی حس ناکافی بودن به شما دست می‌دهد، جاهایی حس قدرت و اعتماد به نفس دست می‌دهد، گاهی احساس می‌کنید که آدم‌ها دارند در مورد شما حرف می‌زنند و مسخره‌تان می‌کنند، و ... نکته‌اش کجاست؟ آنجاست که وقتی این ورزش و تمرین را به طور مستمر تحت هر شرایط جوّی و مودتان انجام می‌دهید، از شما یک انسانِ مستقل از افکار دیگران می‌سازد؛ دیگر به راحتی از نوع نگاه آدم‌ها، زخم زبان‌ها، لبخندهای معنادار تَرَک نمی‌خورید. به بیان بهتر آدم یاد می‌گیرد که از کسی انتظاری نداشته باشد؛ اگر کسی در حق شما خوبی کرد که چه بهتر ولی بطور پیشفرض از هیچکس انتظار مهر و محبتی هم ندارید. از طرفی چون شما دیگر لباس رسمی یا آنچنانی نپوشیده‌اید، تمرینی است برای اینکه آدم آستانه‌ی صبر و تحملش را در مقابل قضاوت‌های بیجای برخی تنگ‌نظران محک بزند.


می‌خواهم کمی فضا را شاعرانه هم بکنم؛ شاید شنیده باشید که می‌گویند مردهایی که اشک نمی‌ریزنند، بغض‌شان را با قدم‌زدن خالی می‌کنند. واقعیت این است که اشتباه هم نگفته‌اند. چون آن بیرون کسی شما و بکگراندتان را نمی‌شناسد، حتی اگر کار به گریه هم بکشد، خیلی اوقات آدم‌ها ترجیح می‌دهند مزاحم احساسات و اوقات شما نشوند. البته صحنه، صحنه‌ی دردآوری است که کسی را با چشم‌های تَر در حال قدم زدن ببینید؛ ولی چه عیبی دارد، آدمیزاد است دیگر.


مرحله پیشرفته‌تر دویدن‌ هست که البته باید کنترل‌شده باشد چون ضربان قلبتان بالا می‌رود و برای همه مناسب نیست. آدم باید آگاه باشد که چطور دم و بازدم کند، کجا سرعتش را کم کند و نفسی تازه کند. می‌دانید دویدن توی چه لحظه و مکانی می‌چسبد؟ یک مسیرِ جنگلی را تصور بفرمایید که کاملاً خلوت (تنها خودتان هستید) و باران دارد شدید و شدیدتر می‌شود. آن لحظه وقتی می‌دوید و دستتان را به حالت آغوش باز می‌کنید و از خدا می‌خواهید که بغلتان کند، واقعاً حس بینظیری است. یک حس آزادی و رهایی خاصی دارد که آدم بد نیست هر از گاهی تستش کند. بعضی از ما شاید، از آن دسته افرادی باشیم که خیلی از حرف‌ها و دردها را توی خودمان می‌ریزیم و بروز نمی‌دهیم. خب این تلنبارشدن، یکجائی کار دست آدم می‌دهد. چه بهتر که با انجام کارهایی که در ما حس رهایی القا می‌کنند، برای مدتی هم که شده، در حق خودمان لطفی بکنیم


برای حسن ختام برشی از شعر علیرضا آذر (دکلمه‌‌اش را اگر نشنیدید، بشنوید):

ولم کن یه کم با تو آروم شم،

منو با خودت خوب تنها بذار

یه جوری منو با خودت دوست کن،

همه دوستهامو بذارم کنار

.

تو تاریخ تقویم این زندگی،

تو هر اصل تعطیل کیفورمی

تو مهتاب نابِ لبِ پنجره،

تو یه جشن شیک و جمع و جورمی

.

قدم میزنم با تو این جاده رو،

دلم لک زده راهو با تو برم

پُل خوابِ آهنگِ توو حنجره‌ت،

سیاه‌بیشه‌های نگاتو برم

آشنایی با فرهنگ | کنجکاوی | پرسشگری

نوس
،
درحال بارگذاری..

برخی آدم‌ها با اینکه ممکن است حضور کمی در زندگی‌مان داشته باشند، اما می‌توانند اثری از خود بر روح و جان ما برجای بگذارند که تا سال‌های سال خاطراتش زنده باقی بماند. امروز یاد یک ناظمی توی مقطع دبستان اُفتادم. نامشان آقای «آلوستانی» بود که مهربانی و خوشرویی را منعکس می‌کردند. خدا رحمتشان کند. ایشان در مواقعی که معلم درس بنا به هر علتی نمی‌آمد و یا زنگ ورزش هوا بارانی بود و بازی کنسل می‌شد، می‌آمد برایمان از شاهنامه می‌گفت و در واقع داستان‌هایش را به زبانی ساده روایت می‌کرد. اولین مواجهه من با شاهنامه، توسط ایشان رقم خورد. داشتم به این فکر می‌کردم، کاری که آقای آلوستانی در آن زمان کرد، از ده‌ها و صدها واحد درسی که گذراندم، باارزش‌تر بود و معلمِ واقعی این آدم و امثال این آدم‌ها بودند.

روحشان شاد و یادشان گرامی


حرف از مدرسه شد، پرونده‌های مختلفی در ذهن باز می‌شود. اکنون به طور اجمالی به یک مورد از آن می‌پردازم.

توی مدرسه تنها به ما آموزش داده می‌شود که چطور مقلد خوبی شویم و بابت این کار از یکدیگر سبقت می‌گیریم؛ حالمان هم در آن دوران با انجام اینکارها بسیار خوب است چون بر این گمانیم که یک بچه‌ی حرف‌گوش‌کن برای والدین و معلمان خود هستیم در حالیکه در نگاهی زوم‌تر، ما کلاهِ گشادی بر سرِ تفکر، اختیار و تصمیم‌گیری خود گذاشته‌ایم. زیبا آن است که اگر بنا به کنترلی هم است، کاملاً نامحسوس، از راه دور، و با هدف رشد و ارتقای یک کودک و نوجوان باشد نه آنکه از او یک مقلد بسازیم. ما با اعمال محدودیت و تحمیل ضوابط خود، روحیه پرسشگری و حس کنجکاو بودن یک کودک و نوجوان را می‌کُشیم؛ این دو مورد همان‌هایی هستند که بعدها می‌توانند حتی بدون حضور Role Model یا پیر فرزانه‌ای در زندگانی‌اش، چراغِ راهش در تصمیم‌گیری‌های خرد و کلان باشند.

Listen Like You Might Be Wrong

نوس
،
درحال بارگذاری..

.The more you disagree with someone the nicer you should talk to them


www.youtube.com/watch?v=HzIGNWDWBSk

کوتاه، کم‌خرج، مطمئن

نوس
،
درحال بارگذاری..

یکی از لذات کوچک اینجانب، شنیدن سلام‌ یا خداقوت‌های تصادفی در پیاده‌روی‌ است.


لذت دیگر، تماشای لبخندِ بچه‌های وروجک توی پارک‌ها و پیاده‌روهاست؛ بچه‌ها معجزه‌ی زندگی‌اند؛ خیلی وقت‌ها این بچه‌ها هستند که دست آدم‌بزرگ‌ها را می‌گیرند.


خنده‌ی کودک عشق است، جلوه‌ی کمالِ معصومیت است، طغیان لطف و ملاحت دیریابست، افتخار به پاکی و صفاست، غرور بر پای ایستادن است، صلح است، چیزی از وجود نادانی است که همه چیز می‌داند. این خنده‌ی آسمانی محسوس و خدای‌دیده است!

- ویکتور هوگو

(ترجمه‌ی نصرالله فلسفی)

motivation

نوس
،
درحال بارگذاری..

ابتدا تو را نادیده می‌گیرند، بعد به تو می‌خندند، سپس با تو می‌جنگند، و در نهایت تو پیروز می‌شوی.

- مهاتما گاندی

گذشته | رنج | رهایی

نوس
،
درحال بارگذاری..

آخرین پرنده را هم رها کرده‌ام

اما هنوز غمگینم

چیزی درونِ این قفسِ خالی هست

که آزاد نمی‌شود

-گروس عبدالملکیان-


این شعر کوتاه، مبیّن روایتی طویل و دردآور است، روایتی است از جنسِ گذشته، از جنس آزادی و دیگربار از جنس گذشته! این درد را دایره‌ می‌داند، این درد را پرنده‌ای میداند که پرندگیِ خود را دیگر از یاد برده است! ...

این شعر از همان سطر نخست، با تصویری ادامه‌دار آغاز می‌گردد؛ پیش از این سطر،شاعر یکایک پرنده‌ها، نیازها ، آرزوها و حتی گویی تنِ خویش را از قفس رها کرده و حال به آخرین پرنده، به آخرین نیاز، به آخرین آرزو، به روح و روانِ خود رسیده است. او همه چیز را رها کرده، از قفس رها شده اما گذشته‌هایش چطور؟ گذشته را چطور می‌توان آزاد کرد؟ کنون شاعر خود را آزاد می‌بیند اما چون قفسی‌ که در آسمان پرواز می‌کند! او «قفس‌بودن» را با خود حمل می‌کند. این قفس، این جهنم، چیزی است که انسان به خود هدیه داده است، او کلیدش را نیز درون قفس گذاشته است اما، کسی نپرسید، ما را به کلید و قفس چکار؟ ما را به این همه سازه‌های پوچ چکار؟ ما چرا پرندگی را از یاد برده‌ایم؟ همانطور که شمس لنگرودی می‌گوید: «آدم‌ها، جهنّمِ دست‌سازِ خویش‌اند». جهنم‌درّه‌هایی که ما پیرامون خود و جهان مشاهده می‌کنیم، حاصل اندیشه و عمل ماست، نه خشمِ خداوند که پرندگی را در دل ما نهاد!


پ.ن: راستی، این شعر از معروف‌ترین اشعار کوتاه گروس است که در خطوط متروی لندن نصب شده است.

فکر آزاد

نوس
،
درحال بارگذاری..

ارسطو - البته نه آن بزرگوار بلکه داداش پرستو :) - اگر خاطرتان باشد یکجا توی کلانتری حرف جالبی داشت که می‌گفت: «کاش میشد یه سند میذاشتیم فکرمون آزاد بشه».


انجام یکسری کارهای معمولی می‌تواند ما را لحظاتی از افکار و این دنیای چرک و شلوغ جدا نماید؛ مثل چی؟

مثل ورزش، عکاسی، طبیعتگردی، شهرگردی، کتاب متفرقه خواندن، تمیز کردن دسکتاپ، تمیز کردن اتاق، ظرف‌شستن و ...


در کتاب «سرزمین گوجه‌های سبز» اثر هرتا مولر، در جایی از آن می‌خوانیم:

مادر همیشه می‌گوید: «هر وقت زندگی غیر قابل تحمل می‌شود، گنجه‌ات را تمیز کن. با این کار دلواپسی‌ها از دست‌هایت بیرون می‌ریزد و باعث می‌گردد که فکرت آزاد شود».

هنرمند

نوس
،
درحال بارگذاری..

شاعری که شمشیر دست می‌گیرد یا جنگجویی که یک قلم؛ فرقی نمی‌کند، هر یک می‌بایست در پیِ یافتنِ زبان مشترکی میانِ احساس و منطق باشد. یک هنرمند واقعی جایی میانِ احساس و منطق، جایی میانِ «آنچه هست» و «آنچه شاید» ایستاده است.


آلبر کامو در کتاب «تعهد اهل قلم» می‌گوید:

مسئله این نیست که بدانیم آیا هنر باید از واقعیت بگریزد یا تابع آن گردد. مسئله این است که بدانیم دقیقاً در بالونِ هنر چقدر باید وزنه‌ی واقعیت گذاشت که نه در ابرها گم شود و نه از سنگینی سرنگون گردد.

نکته‌ای ریز اما قابل تأمل

نوس
،
درحال بارگذاری..

هر چه زمان پیش می‌رود، بشر تمایل به انجام کارهایی دارد که برایش سود و منفعتِ مالی داشته باشد، در غیر این صورت، آن کار از اولویتِ اجراییِ کمتری برخوردار بوده و یا به کل از لیست خارج می‌شود. کاری معنا دارد که برایت سود و اعتبارِ سبز داشته باشد. می‌توانیم در مورد خوب یا بد بودنِ این رویکرد به گفتگو بنشینیم اما اجازه بدهید قبلش مسئله کمی خودش را تعریف نماید:


یک مثال:

شخصی را در نظر بگیرید که هر روز پیاده‌روی می‌کند. برای این کار قاعدتاً دارد زمان صرف می‌کند. ممکن است پیش خود حساب و کتابی کند که اگر تعداد ساعتی که در روز ورزش می‌کند را در طول یکسال محاسبه نماید، چقدر دارد فرصت و موقعیت از دست داده و یا هدررفتِ مالی را تجربه می‌کند. حتی در این حد هم نه، اصلاً برایش این پرسش مطرح می‌شود: ورزش هم کردم «خب که چه»؛ او به دنبال کشفِ یک معنایی از این عمل است و اگر نتواند پاسخِ مکفی پیدا کند، احساسِ بی‌ارزش‌بودن می‌کند. اما این آدم یک چیز را نادیده می‌گیرد: و آن هم این است که تنها با دریچه‌ی «وجودیِ خود»، به قضاوت نشسته است حال آنکه یک دریچه‌ی ثانوی به نام «دیگری» هم وجود دارد که شاهد و ناظر بر رفتار اوست. یعنی چه؟ به زبان ساده، یعنی مثلاً تو در خودت یک عادتی را بوجود آوردی که در یک بازه‌ی زمانیِ مشخص به پیاده‌روی می‌پردازی. از دید تو شاید کاری نباشد که برایت سرمایه و جنبه‌ی مالی داشته باشد و تهِ دلت یک نارضایتی وجود دارد اما می‌توانی کمی از خودت فاصله بگیری و از دیدِ ناظرِ بیرونی نگاه کنی: «شخصی را می‌بینی که دارد هر روز، تحت هر شرایطی - چه بارانی، چه برفی، چه آفتاب سوزان - ورزش می‌کند. این شخص مصداقِ تعهد، سرسختی و استمرار است. این شخص (که تو باشی) ممکن است الهام‌بخشِ افرادی باشی که با تماشا کردنت، روحیه و جانی تازه گرفته‌اند و شروع به برنامه‌ریزی و اقدام به فعالیت بدنی کرده‌اند. ممکن است این افراد هیچگاه به خود تو چیزی نگویند و به روی خودشان نیاورند که چه تغییری در زندگی‌شان بوجود آوردی، ولی تو در زندگیِ آن‌ها «اثرگذار» بودی. شاید کاری که تو می‌کنی، برای خودت یک امر وقت‌تلف‌کن، بی‌معنا و بی‌ارزش باشد اما در عین حال، نویدبخش و صاحبِ معنا از دیدِ دیگری است.


هانا آرنت در کتاب «حیات ذهن» حرفی دارد که می‌توان به قضیه‌ی جاری گره زد:

در مقام ناظر می‌توانید «حقیقتِ» آنچه را منظره به آن مربوط می‌شود بفهمید، اما بهایی که باید بپردازید کناره گرفتن از شرکت در آن است

لیست فیلم

نوس
،
درحال بارگذاری..

لیست برخی از فیلم‌ها در دوران قطعیِ اینترنت:


- فهرست زندگی: 2025 | آمریکا | کمدی | درام

- کسی شبیه تو: 2024 | آمریکا | عاشقانه | درام

- نزدیک‌تر شدن: 2024 | ژاپن | درام | عاشقانه | ارزش دوباره دیدن دارد

- زوئی دیگر: 2023 | آمریکا | کمدی | درام

- معجزه در بتهلم: 2023 | آمریکا | عاشقانه | خانوادگی

- دیدار به سیاره ناهید: 2023 | آمریکا | عاشقانه | درام

- گل برفی: 2019 | ژاپن | درام | عاشقانه

- خوشبختی برای مبتدی‌ها: 2023 | آمریکا | کمدی | درام

- دنیایم را با عشق رنگ کن: 2022 | آمریکا | درام | عاشقانه

- چه ربطی به عشق داره: 2023 | انگلیس | کمدی | عاشقانه

- شاهزاده‌ای در بهشت: 2023 | استرالیا | کمدی | عاشقانه

- کریسمس همسایه بغلی: 2022 | کانادا | کمدی | عاشقانه

- یک زوج بی‌نقص: 2022 | آمریکا | کمدی | عاشقانه

- بخت پریشان: 2014 | آمریکا | درام | عاشقانه | از آن گریه‌درارها

- عشق در ترجمه: 2021 | کانادا | کمدی | خانوادگی

- در جستجوی تو: 2021 | آمریکا | درام | عاشقانه

- عشق در جشنواره بادبادک: 2021 | کانادا | عاشقانه | درام

- زیبایی پنهان: 2016 | آمریکا | درام | عاشقانه | بی‌نظیر

- نقشه چیزهای کوچک عالی: 2021 | آمریکا | کمدی | فانتزی | اگر در لوپِ زمان گیر می‌افتادی...

- عشق در دامنه‌ها: 2018 | آمریکا - کانادا | کمدی | درام

- قسم می‌خورم: 2025 | انگلیس | بیوگرافی | درام | منحصر به فرد

- پسر زیبا: 2018 | آمریکا | بیوگرافی | درام

- ملکه برنامه‌های دوست‌یابی: 2025 | آمریکا | بیوگرافی | درام

- کاملاً ناشناخته | 2024 | آمریکا | بیوگرافی | درام | ارزش دوباره دیدن دارد (باب دیلن)

- مردی که بی‌نهایت می‌دانست: 2015 | انگلیس-آمریکا | بیوگرافی | درام

- ابرها: 2020 | آمریکا | بیوگرافی | درام

- من هنوز ایمان دارم: 2020 | آمریکا | بیوگرافی | درام

- از نو ساختن: 2026 | آمریکا | درام

- پیکی بلایندرز، مرد جاودانه: 2026 | انگلیس-فرانسه | جنایی | درام

- انجمن شاعران مرده: 1989 | آمریکا | درام | کمدی

- ساعت کاری بنجی: 2023 | آمریکا | درام

- قضیه مارگاریت: 2023 | فرانسه-سوییس | کمدی | درام | نِردطور

- وقتی نیچه گریست: 2007 | آمریکا | درام

- کودا: 2021 | فرانسه-آمریکا | کمدی | درام | عالی

تُنگِ شیشه‌ای  

نوس
،
درحال بارگذاری..

Solitude vivifies; isolation kills

- Joseph Roux

«تنهایی جان می‌بخشد و انزوا می‌کُشد». این است تفاوت کلیدی بین تنهاییِ انتخابی (که رشد می‌آورد) و انزوای تحمیلی (قطع ارتباط با پیرامون)

لباس تا لباس

نوس
،
درحال بارگذاری..

When you meet a man, you judge him by his clothes; when you leave, you judge him by his heart. [1] (Russian Proverb)

وقتی کسی را ملاقات می‌کنی، او را از روی لباسش قضاوت می‌کنی؛ وقتی او را ترک می‌کنی، از روی قلبش قضاوت می‌کنی. (ضرب‌المثل روسی)

.

What is the use of a big wide world when your shoes are too small? [1] (Serbian Proverb)

وقتی کفش‌هایت خیلی کوچک هستند، فایده‌ی یک دنیای بزرگ چیست؟ - (ضرب‌المثل صربی)

.

The devil does not always wear boots — he sometimes comes barefoot. [1] (Estonian Proverb)

شیطان همیشه چکمه نمی‌پوشد - او گاهی پابرهنه می‌آید. (ضرب‌المثل استونیایی)

.

Never let your feet run faster than your shoes. [1] (Scottish Proverb)

هرگز اجازه ندهید پاهایتان از کفش‌هایتان سریع‌تر بدوند. (ضرب‌المثل اسکاتلندی)

.

In a fight the rich man tries to save his face, the poor man his coat. [1] (Russian Proverb)

در دعوا، مرد ثروتمند سعی می‌کند آبرویش را حفظ کند، مرد فقیر کتش را. (ضرب المثل روسی)

.

Habit is a shirt that we wear till death. [1] Russian Proverb

عادت پیراهنی است که تا دم مرگ می‌پوشیم. (ضرب‌المثل روسی)

.

Many come to bring their clothes to church rather than themselves. [1] Thomas Fuller

بسیاری به جای خودشان، لباس‌هایشان را به کلیسا می‌آورند. - توماس فولر

.

Clothes make the poor invisible. America has the best-dressed poverty the world has ever known. [1] Michael Harrington

لباس‌ها فقرا را نامرئی می‌کنند. آمریکا خوش‌پوش‌ترین فقری را دارد که جهان تا به حال شناخته است. - مایکل هرینگتون

.

Good humor is one of the best articles of dress one can wear in society. [1] William M. Thackeray

خوش‌خلقی یکی از بهترین لباس‌هایی است که می‌توان در جامعه پوشید. - ویلیام ام. تاکری

.

True compassion is walking in the shoes of those who have no feet. [1] Jackie A. Strange

شفقت واقعی، راه رفتن با کفش‌های کسانی است که پا ندارند. - جکی ای. استرنج

.

It is the eye of other people that ruin us. If I were blind I would want, neither fine clothes, fine houses or fine furniture. [1] - Benjamin Franklin

این چشم دیگران است که ما را نابود می‌کند. اگر کور بودم، نه لباس‌های خوب، نه خانه‌های خوب و نه مبلمان خوب می‌خواستم. - بنجامین فرانکلین

.

Only men who are not interested in women are interested in women’s clothes. Men who like women never notice what they wear. [1] - Anatole France

فقط مردانی که به زنان علاقه ندارند، به لباس زنان علاقه دارند. مردانی که زنان را دوست دارند هرگز متوجه نمی‌شوند که زنان چه می‌پوشند. - آناتول فرانس

.

There is much to support the view that it is clothes that wear us, and not we, them; we may make them take the mould of arm or breast, but they mould our hearts, our brains, our tongues to their liking. [1] - Virginia Woolf

دلایل زیادی برای تأیید این دیدگاه وجود دارد که این لباس‌ها هستند که ما را می‌پوشند، و نه ما، آنها؛ ما ممکن است آنها را به شکل بازو یا سینه درآوریم، اما آنها قلب، مغز و زبان ما را به دلخواه خود شکل می‌دهند. - ویرجینیا وولف

.

Trust not the heart of that man for whom old clothes are not venerable. [1] Thomas Carlyle

به قلب مردی که لباس‌های قدیمی برایش محترم نیستند، اعتماد نکن. - توماس کارلایل

.

The last suit that you wear, you don’t need any pockets. [1] - Wayne Dyer

آخرین کت و شلواری که می‌پوشید، به جیب نیاز ندارد. - وین دایر

.

Who does not notice you in rags will not notice you in nice clothes, who notices you in rags will also motice you in nice clothes. [2] - Estonian Proverb

کسی که تو را با لباس‌های پاره نبیند، تو را با لباس‌های زیبا هم نخواهد دید، و کسی که تو را با لباس‌های پاره ببیند، تو را با لباس‌های زیبا هم مسخره خواهد کرد. - ضرب‌المثل‌ استونیایی

.

No fine clothes can hide the clown. [2] - French Proverb

هیچ لباس فاخری نمی‌تواند دلقک را پنهان کند. - ضرب‌المثل فرانسوی

.

You cannot tell from a man's clothes how much he is making, but you must look at his wife's. [2] - Irish Proverb

شما نمی‌توانید از روی لباس یک مرد بفهمید که چقدر درآمد دارد، اما باید به لباس همسرش نگاه کنید. - ضرب‌المثل ایرلندی

.

Women dress alike all over the world: they dress to be annoying to other women. [3] - Elsa Schiaparelli

زنان در سراسر جهان لباس‌های یکسانی می‌پوشند: آن‌ها طوری لباس می‌پوشند که برای زنان دیگر آزاردهنده باشند. - السا شیاپارلی

.

When you buy a piece of vintage clothing you're not just buying the fabric and thread - you're buying a piece of someone's past. [3] -Isabel Wolff

وقتی یک لباس قدیمی می‌خرید، فقط پارچه و نخ آن را نمی‌خرید - شما تکه‌ای از گذشته‌ی یک نفر را می‌خرید. - ایزابل ولف

.

How can anyone be silly enough to think himself better than other people, because his clothes are made of finer woolen thread than theirs? After all, those fine clothes were once worn by a sheep, and they never turned it into anything better than a sheep.- [3] Thomas More

چطور کسی می‌تواند آنقدر احمق باشد که خودش را از دیگران بهتر بداند، چون لباس‌هایش از نخ پشمی ظریف‌تری نسبت به لباس‌های دیگران دوخته شده است؟ گذشته از همه اینها، آن لباس‌های زیبا زمانی توسط یک گوسفند پوشیده می‌شدند و هرگز آن را به چیزی بهتر از یک گوسفند تبدیل نکردند. - توماس مور

.

If wrappings of cloth can impart respectability, the most respectable persons are the Egyptian mummies, all wrapped in layers and layers of gauze. - [3] Kamala Surraiya Das

اگر پوشش پارچه‌ای بتواند باعث احترام شود، محترم‌ترین افراد مومیایی‌های مصری هستند که همگی در لایه‌های بسیار زیادی از پارچه‌ی گازی پیچیده شده‌اند. - کامالا سورایا داس

.


[1] proverbicals.com

[2] rightwords.eu

[3] wisesayings.com

کت‌شلواریسم

نوس
،
درحال بارگذاری..

👨‍💼

.

“You can do anything you want in the United States if you wear a suit and tie… especially if you are white.” [2] — Betty Medsger

اگر کت و شلوار و کراوات بپوشید، می‌توانید هر کاری که می‌خواهید در ایالات متحده انجام دهید... مخصوصاً اگر سفیدپوست باشید. — بتی مدسگر

.

“Don't assume I'm dumb because I wear a suit and tie.” [1] — David Mamet

فکر نکنید چون کت و شلوار و کراوات می‌پوشم، احمق هستم. — دیوید ممت

.

“Women can explore so much in dressing. But if I was a guy I would wear vintage suits constantly. With crazy ties!” [3] — Helena Christensen

زنان می‌توانند در لباس پوشیدن خیلی چیزها را کشف کنند. اما اگر من مرد بودم، همیشه کت و شلوارهای قدیمی می‌پوشیدم. با کراوات‌های عجیب و غریب! — هلنا کریستنسن

.

The monster once awakened, may go into hibernation, but he is always lurking, just beneath the polite suits and phallic ties. [3] — Julian Darius

هیولایی که بیدار شود، ممکن است به خواب زمستانی برود، اما همیشه در کمین است، درست زیر کت و شلوارهای مودبانه و کراوات‌های مردانه. — جولیان داریوس

.

On occasion I have observed parents shopping to clothe a son about to enter missionary service. The new suits are fitted, the new shoes are laced, and shirts, socks, and ties are bought in quantity. I met one father who said to me, 'Brother Monson, I want you to meet my son.' Pride popped his buttons; the cost of the clothing emptied his wallet; love filled his heart. Tears filled my eyes when I noticed that his [the father's] suit was old, his shoes well worn; but he felt no deprivation. The glow on his face was a memory to cherish [3]. — Thomas S. Monson

گاهی اوقات والدینی را دیده‌ام که برای پسرشان که قرار است به خدمت میسیونری برود، لباس می‌خرند. کت و شلوارهای جدید اندازه‌شان است، کفش‌های جدید بند دارند و پیراهن، جوراب و کراوات به تعداد زیاد خریداری می‌شود. پدری را دیدم که به من گفت: "برادر مانسون، می‌خواهم پسرم را ببینی." غرور دکمه‌هایش را باز کرد؛ هزینه لباس، کیف پولش را خالی کرد؛ عشق قلبش را پر کرد. وقتی متوجه شدم کت و شلوار [پدرش] کهنه و کفش‌هایش کهنه است، اشک در چشمانم حلقه زد؛ اما او هیچ محرومیتی احساس نمی‌کرد. درخشش چهره‌اش خاطره‌ای بود که باید گرامی داشت. — توماس اس. مانسون

.

Costume is always an asset. Normal costume you have a lot to say about - if you're wearing suits or ties, and what color you want, and how it's going to be cut, and stuff like that, and whether or not you're going to wear a hat, and blah, blah, blah. But, when you're wearing a special costume, and of course, costume is probably the second ingredient in character, script being first, I always find that the costume does a lot to cement your character, to put it firmly in mind [3]. — Morgan Freeman

لباس همیشه یک دارایی است. لباس‌های معمولی حرف‌های زیادی برای گفتن دارند - اینکه کت و شلوار می‌پوشید یا کراوات، و اینکه چه رنگی می‌خواهید، و چطور برش می‌خورد، و چیزهایی از این قبیل، و اینکه آیا کلاه سرتان می‌کنید یا نه، و از این قبیل چیزها. اما، وقتی یک لباس خاص می‌پوشید، و البته لباس احتمالاً دومین عنصر تشکیل‌دهنده شخصیت است، در حالی که فیلمنامه در اولویت است، من همیشه متوجه می‌شوم که لباس نقش زیادی در تثبیت شخصیت شما دارد، و آن را محکم در ذهن شما جای می‌دهد. - مورگان فریمن

.

The suit-and-tie job is very nice, but it's not really who I am in my heart. [1] - Boris Becker

شغل کت و شلوار و کراواتی خیلی خوبه، اما واقعاً اون چیزی نیست که من تو قلبم هستم. - بوریس بکر

.

It has always been like that with changes. In 1913, we established divorce as a right for women in Uruguay. You know what they were saying back then? That families would dissolve. That it was the end of good manners and society. There has always been a conservative and traditional opinion out there that's afraid of change. When I was young and would go dancing at balls, we'd have to wear suits and ties. Otherwise they wouldn't let us in. I don't think anyone dresses up for dancing parties nowadays [1]. - Jose Mujica

همیشه در مورد تغییرات همینطور بوده است. در سال ۱۹۱۳، ما طلاق را به عنوان یک حق برای زنان در اروگوئه تثبیت کردیم. می‌دانید آن زمان چه می‌گفتند؟ اینکه خانواده‌ها از هم می‌پاشند. اینکه این پایان آداب معاشرت و جامعه است. همیشه یک دیدگاه محافظه‌کار و سنتی وجود داشته که از تغییر می‌ترسد. وقتی جوان بودم و به مهمانی‌های رقص می‌رفتیم، باید کت و شلوار و کراوات می‌پوشیدیم. در غیر این صورت اجازه ورود به ما نمی‌دادند. فکر نمی‌کنم کسی این روزها برای مهمانی‌های رقص لباس رسمی بپوشد. - خوزه موخیکا

.

A dog will recognize his master in whatever way he dresses. The master may dress in robes, suit and tie, or stand naked, but the dog will always recognize his master. If we cannot recognize God, our beloved master, when he comes in a different dress from another religion, then we are less than that dog [1]. - Radhanath Swami

یک سگ، صاحبش را به هر شکلی که لباس بپوشد، می‌شناسد. صاحبش ممکن است خرقه، کت و شلوار و کراوات بپوشد یا برهنه بایستد، اما سگ همیشه صاحبش را می‌شناسد. اگر ما نتوانیم خدا، صاحب محبوبمان، را وقتی با لباسی متفاوت از دین دیگری می‌آید، بشناسیم، پس ما از آن سگ هم کمتر هستیم. - رادانات سوامی

.

Sometimes, if you wear suits for too long, it changes your ideology [2]. — Joe Slovo

بعضی وقت‌ها، اگر خیلی طولانی کت و شلوار بپوشید، ایدئولوژی‌تان تغییر می‌کند. — جو اسلوو

.

Neckties satisfy modern man's desire to dress in art [2]. — Harry Anderson

کراوات میل انسان مدرن به پوشیدن لباس‌های هنری را برآورده می‌کند. - هری اندرسون

.

Nobody dressed like my dad. When he worked at the bank, he looked like Richard Gere in Gigolo. And he would do it all the night before, laying out the suit he'd wear the next day. Even on weekends, if he had to go into the office, he'd wear a trouser pant with a V-neck sweater and tie. And I was like, I want to dress like that! He was just so cool [2]. — Justin Timberlake

هیچ‌کس مثل پدرم لباس نمی‌پوشید. وقتی در بانک کار می‌کرد، شبیه ریچارد گیر در فیلم ژیگولو بود. و او تمام شب قبل این کار را انجام می‌داد و کت و شلواری را که قرار بود روز بعد بپوشد، آماده می‌کرد. حتی آخر هفته‌ها، اگر مجبور بود به دفتر برود، یک شلوار با ژاکت یقه هفت و کراوات می‌پوشید. و من هم می‌گفتم، می‌خواهم مثل او لباس بپوشم! او خیلی باحال بود. — جاستین تیمبرلیک

.

Guys are lucky: We can wear a suit over and over, just with different shirts and ties [2]. — Ryan Reynolds

مردها خوش شانس هستند: ما می‌توانیم یک کت و شلوار را بارها و بارها بپوشیم، فقط با پیراهن‌ها و کراوات‌های مختلف. — رایان رینولدز

.


[1] www.azquotes.com

[2] quotlr.com

[3] quotessayings.net

آینده تو را کنترل می‌کند یا تو آینده را؟

نوس
،
درحال بارگذاری..

فرض کن یک ماه سی‌روزه پیشِ رو داری و تنها این را می‌دانی که قرار است در یکی از این روزها یک رویداد مهم، مثلاً یک سخنرانی، یک سمینار، یک عملِ جراحی و یا هر چیز دیگری اتفاق بیفتد. در واقعیت، آن رویداد فقط یک روز از تو وقت و انرژی می‌گیرد اما ذهن، تا پیش از آن، ماجرا را به شکل دیگری اداره می‌کند. تا رسیدن به موعد، هر روز تو را به وسط یک محاکمه‌ی صحرائی می‌کشاند؛ هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده، اما تو بارها و بارها به خاطر روزِ نیامده بازخواست می‌شوی. هر صبح، یک جلسه‌ی جدید تشکیل می‌شود و هر شب، یک رأی نانوشته صادر می‌شود. در این دادگاهِ بی‌قانون، تو هر روز سناریو می‌سازی، اضطراب می‌کشی، و خودت را در برابر فردایی که شکل نگرفته، محاکمه می‌کنی. رویداد واقعی تنها یک روز است، اما ذهن، آن را جلسات مکرر بازجویی بدل می‌نماید. یک روز عملی، و چندین و چند روز بازآفرینیِ اضطراب‌آلود.

کمالگرایی خلاقیت می‌کشد، آزادی می‌کشد.

نوس
،
درحال بارگذاری..

در یک فضای کمالگرا، تو همیشه متحمل بار و فشار روانی زیادی هستی. دستِ تو همیشه از آن چیز که برایت تعریف شده است، کوتاه است و همین مسئله، از تو یک مجسمه‌ی غمگین می‌سازد که قادر نیست شرایط خویش را تغییر دهد. تا زمانی که آن هدفِ نهایی را تیک نزنی، خودت را از جشن‌های کوچکِ درونی محروم می‌کنی. بیشتر از رضایتِ درونیِ خود، در صدد کسبِ رضایت از محیط هستی چون دیدگاه محیط نسبت به موجودیتِ تو مهمتر از چیزی است که خود در درون باور داری. تو از آفرین‌گفتنِ دیگران لذتِ بیشتری می‌بری تا آفرین‌های آرام و کوچکی که در خلوت به خودت می‌گویی. تو مجبوری هر روز که بیدار می‌شوی، نواقصت را زیرِ فرش پنهان کنی، راه بیفتی و از پله‌های انتظارِ جامعه بالا پایین بروی تا بلکه بتوانی امضای هویتیِ خود را اخذ نمایی، امضایی که به تو این اعتبار را می‌بخشد که از حالا به بعد تو هم انسانِ به دردبخور و نخبه‌ای هستی و می‌توان روی تو نیز حسابی باز کرد.

در سوی کمال حرکت کردن، بخودیِ خود بد نیست اما اینکه از خود بازیچه‌ای بسازی برای اهدافی که هیچ سنخیتی با راه و مسلک و آرزوی قلبی‌ات ندارند، می‌تواند روزی تو را به ورطه‌ی نابودی بکشاند. چه انسان‌های توانمندی که به زندگی نه گفتند؛ چراکه محیط مزدِ زحماتشان را آنگونه که باید نداد، چون آنها انتظارِ پاسخی درخور را داشتند، انتظارِ تصویری که در ذهنِ خویش متصور بودند، اما...

در پیرامون تو متغیرهای جانبی زیادی نقش بازی می‌کنند، متغیرهای ناخوش و نامطلوبی که متاسفانه اغلب از کنترل تو خارج هستند و می‌توانند مانند لکه‌های جوهر، بر کاغذِ سپیدِ تقدیریت نقش ببندند. تو می‌مانی و آن لکه‌ها و اینکه چقدر از حالا می‌توانی با آن‌ها کنار بیایی. اگر شخصِ کمالگرایی باشی، طاقتِ این سیاهی‌ها را نخواهی داشت و خیلی زود رنگ می‌بازی چون اساساً در منطقت چنین متغیرهای بیرونی تعریف نشده‌اند. ممکن است در یک جایی از زندگی به دوراهی‌ِ مرگ و مرگ برسی و چقدر این لحظه دردآور است. اما اگر شخصی باشی که به کمال اهمیت می‌دهد اما از طرفی نواقصِ خود را هم پنهان نمی‌کند، متغیرهای بیرونی را نیز به رسمیت می‌شناسد و در تلاش است هر روز، نسخه‌ی بهتری از خود را (از آنچه در حیطه‌ی اختیارات است) ارائه بدهد، هنگامِ مواجهه با متغیرهای غیرقابل کنترل بیرونی، عکس‌العمل‌های منطقی‌تری دارد. دست‌کم در لحظه‌ای که محیط دستِ رد بر سینه‌ات می‌زند، تو اولین کسی هستی که خودت را با آغوشی باز و بدون توضیح و پانویس می‌پذیری و در گوش خود می‌گویی اینان نمی‌دانند چه مشقتی کشیده‌ای، اینان نمی‌خواهند بدانند که تو هم انسانِ مفیدی هستی، اینان کمر به قتلِ باورت بسته‌اند. تو باید به توانایی‌،خلاقیت‌ و استعدادهایی که تا به حال از آنها استفاده نکرده‌ای باور داشته باشی. بگذار گریه‌ات را در بیاورند اما در حینِ گریه‌ها به مسیرت ادامه بده، درست مثل یک «جنگجوی اندوهگین».

کسی چه می‌داند، شاید حتی در لحظه‌‌ای از زندگی که با تابلویِ دوراهی‌ِ «مرگ یا مرگ» رو به رو می‌شوی، با چشمی تَر به تابلو نیشخندی بزنی و بگویی: «عزیزم! من خودِ مرگ هستم!».

گومی - این قسمت: اهدای خون | Blood Donation | کامنت‌خوانی

نوس
،
درحال بارگذاری..

As someone who needed several blood transfusions exactly a years ago, I thank you for being a donor. I had become severely anemic, and it landed me in the hospital for 9 days. During that time, I recieved blood transfusions as well as two Iron infusions. It literally saved my life. Again, thank you for giving.

به عنوان کسی که دقیقاً یه سال پیش به چند تزریق خون نیاز داشتم، ازت به خاطر اهداکننده‌بودنت متشکرم. من به شدت دچار کم‌خونی شده بودم و این باعث شد 9 روز در بیمارستان بستری بشم. در این مدت، علاوه بر دو تزریق آهن، خون هم دریافت کردم. این واقعاً جونمو نجات داد. دوباره ازت به خاطر کمکت ممنونم

.

Hi Gumi, I don't know how you do it, but you make simple life interesting for people all around the world to watch. You have something all the rest of us don't, beautiful, warm, welcoming smile. Thank you again.

سلام گومی، نمیدونم چطوری این کار رو میکنی، اما تو زندگی ساده رو واسه کل مردم دنیا جالب میکنی تا تماشا کنن. تو چیزی داری که بقیه ما نداریم، لبخند زیبا، گرم و صمیمیت. دوباره ازت ممنونم

.

Hi Gumi! I'm always so happy when I see your video! It's full of simle, interesting things, filled with happiness, smiles, comfort, your pleasant voice, and of course, Clover's sweet meow! Thank you for being here and sharing such beautiful things. I wish I could meet you in real life. You're a very positive, cheerful, and open-minded person! Thank you, and have a wonderful weekend!

سلام گومی! من همیشه ویدیوتو میبینم خیلی خوشحال میشم! پر از چیزای ساده و جالبه، پر از شادی، لبخند، راحتی، صدای دلنشینت و البته میومیوی شیرین کلاور! از بودنت اینجا و به اشتراک گذاشتن چنین چیزای زیبایی متشکرم. کاش میتونستم تو رو توو زندگی واقعی ببینم. تو فردی بسیار مثبت، شاد و آزاداندیشی هستی. ممنونم و آخر هفته فوق‌العاده‌ای داشته باشی!

.

Such a good thing to donate blood. such a joy watching your videos. Your meals always look healthy and delicious.

چه کار خوبیه که خون اهدا میکنی. چه لذتی داره دیدن ویدیوهات. غذاهات همیشه سالم و خوشمزه به نظر میان.

.

You have such a pure herart

تو قلب خیلی پاکی داری

.

I want to say that your video has a healing effect: your smile inspires, relieves anxiety, and fights depression! I'm sure the dishes you prepare are delicious, too, becuase you put a little bit of your spirit into them. And you're doing a noble thing by donating blood. Greetings from Ukraine, which still refuses to give up! Please pet Clover for me.

میخام بگم که ویدیوت اثر شفابخشی داره: لبخندت اثرگذاره، اضطراب رو تسکین میده و با افسردگی مبارزه میکنه! مطمئنم غذاهایی که درست میکنی هم خوشمزه هستن، چون کمی از روحت رو توی اونا میریزی. و با اهدای خون کار شریفی انجام میدی. درود از اکراین، که هنوز تسلیم نمیشه! لطفاً کلاور رو از طرف من ناز کن.