پیادهروی
پیادهروی، تنها یک ورزش جهت تحرک جسمانی نیست؛ این ورزش در درازمدت معجزه میکند. در این پست قصد دارم به چند جنبه از قدم زدن، پیادهروی و دویدن اشاره نمایم.
معمولاً آدمها نسبت به برخی ورزشها، گارد دارند، بهانهتراشی میکنند (ازخرج و مخارجش گرفته تا زمانی که باید بابتش در نظر بگیرد). اما خبر خوب این است که پیادهروی دمدستیترین و کمخرجترین ورزش است. فرقی ندارد در چه سن و سالی باشید؛ کافی است کمی اراده نمایید و از مدت زمان کم مثلاً روزی ده یا پانزده دقیقه (حتی یک روز در میان) شروع کنید. باور بفرمایید پس از مدتی، آنقدر عاشق ورزش میشوید که باید به زور شما را از خیابان و پارک و جنگل جمع نمایند :)
این ورزش میتواند هم به طور انفرادی انجام شود و هم به طور گروهی؛ میتوانید با دوستی، آشنایی، همسری، همکاری و هر کس دیگری یک تایم از روز را به این کار اختصاص بدهید. توی طول مسیر، به گفتگو و برونریزی فکری و مشغلههای ذهنیتان هم میپردازید و این خودش یک تراپی است.
مسئله مهمتر آن است که شما وارد جامعه میشوید و به زور خودتان را با چهرههای جدید آشنا میکنید. این مواجه شدن با چهرههای تازه ممکن است در شما احساسات مختلفی پدید بیاورند؛ مثلاً جاهایی احساس خجالت میکنید، جاهایی حس ناکافی بودن به شما دست میدهد، جاهایی حس قدرت و اعتماد به نفس دست میدهد، گاهی احساس میکنید که آدمها دارند در مورد شما حرف میزنند و مسخرهتان میکنند، و ... نکتهاش کجاست؟ آنجاست که وقتی این ورزش و تمرین را به طور مستمر تحت هر شرایط جوّی و مودتان انجام میدهید، از شما یک انسانِ مستقل از افکار دیگران میسازد؛ دیگر به راحتی از نوع نگاه آدمها، زخم زبانها، لبخندهای معنادار تَرَک نمیخورید. به بیان بهتر آدم یاد میگیرد که از کسی انتظاری نداشته باشد؛ اگر کسی در حق شما خوبی کرد که چه بهتر ولی بطور پیشفرض از هیچکس انتظار مهر و محبتی هم ندارید. از طرفی چون شما دیگر لباس رسمی یا آنچنانی نپوشیدهاید، تمرینی است برای اینکه آدم آستانهی صبر و تحملش را در مقابل قضاوتهای بیجای برخی تنگنظران محک بزند.
میخواهم کمی فضا را شاعرانه هم بکنم؛ شاید شنیده باشید که میگویند مردهایی که اشک نمیریزنند، بغضشان را با قدمزدن خالی میکنند. واقعیت این است که اشتباه هم نگفتهاند. چون آن بیرون کسی شما و بکگراندتان را نمیشناسد، حتی اگر کار به گریه هم بکشد، خیلی اوقات آدمها ترجیح میدهند مزاحم احساسات و اوقات شما نشوند. البته صحنه، صحنهی دردآوری است که کسی را با چشمهای تَر در حال قدم زدن ببینید؛ ولی چه عیبی دارد، آدمیزاد است دیگر.
مرحله پیشرفتهتر دویدن هست که البته باید کنترلشده باشد چون ضربان قلبتان بالا میرود و برای همه مناسب نیست. آدم باید آگاه باشد که چطور دم و بازدم کند، کجا سرعتش را کم کند و نفسی تازه کند. میدانید دویدن توی چه لحظه و مکانی میچسبد؟ یک مسیرِ جنگلی را تصور بفرمایید که کاملاً خلوت (تنها خودتان هستید) و باران دارد شدید و شدیدتر میشود. آن لحظه وقتی میدوید و دستتان را به حالت آغوش باز میکنید و از خدا میخواهید که بغلتان کند، واقعاً حس بینظیری است. یک حس آزادی و رهایی خاصی دارد که آدم بد نیست هر از گاهی تستش کند. بعضی از ما شاید، از آن دسته افرادی باشیم که خیلی از حرفها و دردها را توی خودمان میریزیم و بروز نمیدهیم. خب این تلنبارشدن، یکجائی کار دست آدم میدهد. چه بهتر که با انجام کارهایی که در ما حس رهایی القا میکنند، برای مدتی هم که شده، در حق خودمان لطفی بکنیم
برای حسن ختام برشی از شعر علیرضا آذر (دکلمهاش را اگر نشنیدید، بشنوید):
ولم کن یه کم با تو آروم شم،
منو با خودت خوب تنها بذار
یه جوری منو با خودت دوست کن،
همه دوستهامو بذارم کنار
.
تو تاریخ تقویم این زندگی،
تو هر اصل تعطیل کیفورمی
تو مهتاب نابِ لبِ پنجره،
تو یه جشن شیک و جمع و جورمی
.
قدم میزنم با تو این جاده رو،
دلم لک زده راهو با تو برم
پُل خوابِ آهنگِ توو حنجرهت،
سیاهبیشههای نگاتو برم