نوس (Nous)

نوس (Nous)

جریانِ مداوم، در مسیرِ شدن

گذشته | رنج | رهایی

نوس
،
درحال بارگذاری..

آخرین پرنده را هم رها کرده‌ام

اما هنوز غمگینم

چیزی درونِ این قفسِ خالی هست

که آزاد نمی‌شود

-گروس عبدالملکیان-


این شعر کوتاه، مبیّن روایتی طویل و دردآور است، روایتی است از جنسِ گذشته، از جنس آزادی و دیگربار از جنس گذشته! این درد را دایره‌ می‌داند، این درد را پرنده‌ای میداند که پرندگیِ خود را دیگر از یاد برده است! ...

این شعر از همان سطر نخست، با تصویری ادامه‌دار آغاز می‌گردد؛ پیش از این سطر،شاعر یکایک پرنده‌ها، نیازها ، آرزوها و حتی گویی تنِ خویش را از قفس رها کرده و حال به آخرین پرنده، به آخرین نیاز، به آخرین آرزو، به روح و روانِ خود رسیده است. او همه چیز را رها کرده، از قفس رها شده اما گذشته‌هایش چطور؟ گذشته را چطور می‌توان آزاد کرد؟ کنون شاعر خود را آزاد می‌بیند اما چون قفسی‌ که در آسمان پرواز می‌کند! او «قفس‌بودن» را با خود حمل می‌کند. این قفس، این جهنم، چیزی است که انسان به خود هدیه داده است، او کلیدش را نیز درون قفس گذاشته است اما، کسی نپرسید، ما را به کلید و قفس چکار؟ ما را به این همه سازه‌های پوچ چکار؟ ما چرا پرندگی را از یاد برده‌ایم؟ همانطور که شمس لنگرودی می‌گوید: «آدم‌ها، جهنّمِ دست‌سازِ خویش‌اند». جهنم‌درّه‌هایی که ما پیرامون خود و جهان مشاهده می‌کنیم، حاصل اندیشه و عمل ماست، نه خشمِ خداوند که پرندگی را در دل ما نهاد!


پ.ن: راستی، این شعر از معروف‌ترین اشعار کوتاه گروس است که در خطوط متروی لندن نصب شده است.