ولع رسیدن به بزرگسالی و خلأ ادراک کودکی
ما انسانها موجودات عجیب و غریبی هستیم؛ توی دوران کودکی و نوجوانی، عطشِ گذر از این دورهها را داریم و وقتی هم که به دوران بزرگسالی میرسیم، لحظهای ترمز میکنیم، سرمان را به عقب برمیگردانیم و بعد با خود میگوییم «چه شد؟!»، «این همه عجله برای چه بود؟!». گویی بخشی از وجود ما همیشه در حال جاماندن از قطارِ آینده یا فرار از اکنون توی هر دوره از زندگی است.
ژاک لاکان یک الگوی سهمرحلهای جالبی برای روان انسان مطرح میکند: 1) مرحلهی اول که در آن، انسانِ جنین و نوزاد متولدیافته، با مادر یکی است؛ او خود را جدای از مادر نمیتواند تصور کند. زمانی که آهسته آهسته به مرحله کودکی میرسد، چهرهی خود را کشف میکند. 2) توی مرحله دوم زبان جهان را میآموزد، نحوه ارتباط با دنیای بیرون را میآموزد و قواعد و دستورالعملهای بازیِ دنیا را میشناسد. اینجا او از نقطه اصل خود یعنی مادر در حال دورشدن است، به مانند نظریه انبساط جهان، گویی همه چیز در حال دور شدن است 3) همانطور که حدس میزنید، دورهای است که انسان به بازگشت میاندیشد و بازگشت به جهانِ رحمِ مادر را میطلبد.
اگر این نخِ الگو را دقیق شویم، موضوعِ وحدت به کثرت و سپس کثرت به وحدت را ملاحظه خواهیم کرد.
توی یک مقالهی تخصصی که credit متن سه الگویی مذکور به نویسندگان آن میرسد، به طور مبسوط به این موضوع پرداخته بود. در آنجا فیلم «روانی» هیچکاک را زیر ذرهبین میگذارد و نشان میدهد که کارگردان چنین الگویی را برای کاراکتر اصلی فیلم خود پیادهسازی کرده است.
حرف از کلیدواژهی مادر شد، ذهنم سوی اشعار حسین صفا میرود، که معمولاً چندوجهی هستند اما المانهای مادرانگی و بازگشت به مادر در اشعار او نمود دارند. یکی از غزلهایش که محسن چاوشی هم آن را خوانده در زیر آوردم:
لطفاً به بند اوّل سبابهات بگو
یک ذره صبر و حوصلهاش بیشتر شود
از بُخل زنگِ خانهی من سکته میکند
دستت اگر کمی متمایل به در شود
.
در میزنی که وارد تنهاییام شوی
اما بعید نیست زمانی که میروی
در از خودش جلای وطن گفته مثل من
در جستجوی درزدنت در به در شود
.
این بچه لاکپشتِ نگونبخت سالهاست
از تخم در میآید و سوی تو میدود
اما مُقدّر است در آخرین قدم
یعنی در آستانهی دریا دَمَر شود
.
نُه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم
در آن رَحِم لباس شوم تا بپوشیام
یا کاسهای شراب شوم تا بنوشیام
هر نطفهای که دوست ندارد پسر شود
.
هر نطفهای که دوست ندارد وَرَم شود
گفتم وَرَم شوم وَرَمی در درونِ تو
تا هی بزرگتر شوم تا جنون تو
همراهِ قدکشیدنِ من بیشتر شود
.
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم
پیوسته آرزو کنمت، بلکه آرزو
از شرمِ ناتوانیِ خود جان به سر شود
.
دستت مبارک است که چک میزند به گوش
دستت مبارک است که میآورد به هوش
عیسای دستهای مبارک، بزن مرا!
تا مُردهای به زندهشدن مفتخر شود