آینده تو را کنترل میکند یا تو آینده را؟
فرض کن یک ماه سیروزه پیشِ رو داری و تنها این را میدانی که قرار است در یکی از این روزها یک رویداد مهم، مثلاً یک سخنرانی، یک سمینار، یک عملِ جراحی و یا هر چیز دیگری اتفاق بیفتد. در واقعیت، آن رویداد فقط یک روز از تو وقت و انرژی میگیرد اما ذهن، تا پیش از آن، ماجرا را به شکل دیگری اداره میکند. تا رسیدن به موعد، هر روز تو را به وسط یک محاکمهی صحرائی میکشاند؛ هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده، اما تو بارها و بارها به خاطر روزِ نیامده بازخواست میشوی. هر صبح، یک جلسهی جدید تشکیل میشود و هر شب، یک رأی نانوشته صادر میشود. در این دادگاهِ بیقانون، تو هر روز سناریو میسازی، اضطراب میکشی، و خودت را در برابر فردایی که شکل نگرفته، محاکمه میکنی. رویداد واقعی تنها یک روز است، اما ذهن، آن را جلسات مکرر بازجویی بدل مینماید. یک روز عملی، و چندین و چند روز بازآفرینیِ اضطرابآلود.